
دختری برای تمام فصول
منظومه بلندی است
باران
وقتی محسور موسیقی اش گل ها ریشه می دوانند در خاک
جمع می کنم دامنم را
نترس حالا نمی دانم چه می شود اما
مطمئنم آنکه می بوسد لبان تورا
از خنده سرشار است
و پوست لطیف خرمالو ها ,باد را در چشمانش نگران کرده
هر پرنده پس
ببین که چه منظومه ی بلندی است نزدیک تر می شود وقتی به خورشید
و سینه کوچکش را می چسباند به ابرها که خیال بی سلاح گریه اند
در پرسه نور بر پشت چشم روشن هر دریچه
که می گشاید خود را
تا آن چهره زیبا که کنار زده پرده را بر خیزد بار دیگر
نه شکل آن همه نیلوفر که در خواب دیده بودی
یا شبیه بهار که با بوق می رسد و کرنا
بر می خیزم
تا خیره شوی به من و دگرگون شوم
و آفتاب دوباره طلوع کند
از شب که گفتی چقدر گاهی تداومی بی پایان است در خود
نوروزتان نوروز
این چندمین یادداشت من است که دارم می نویسم. انرژی هسته ای, عید, گرانی, چهره هایی که پر از اندوه و سرشار از طراوتی مصنوعی اند , دروغ های بزرگ و کوچک که همه جا هست و هر چیزی که به هیجان آدم تنها گره اضافه می کند. یک جور حال بهم زنی همگانی.
اما از کسی پرسیدند چه خبر گفت هر خبری که شما دوست داشته باشید.
اهل طنز نوشتن نیستم. یعنی روحیه اش را دارم اما از بچگی هیچ وقت به اینکه روزی هندوانه فروش بشوم یا خربزه گَرد با بلند گوی دستی سفید و قرمز نتوانسته ام فکر کنم خوب هر طبعی یک کاره است و از گوشت ریخته هم نمی توان انتظار کباب داشت. دور میدان شاه و امام گشتنم هم زیاد خوب نیست. اهل انقلاب رفتن و از این دست هم نبوده ام . اشتباه نشود محافظه کار نیستم بیشتر ضرورت کاری را احساس نمی کنم . و گرنه عملگرائی که در ذات ما شرقی ها است خصوصاً ایرانی ها که تا حرف می زنی خون شان به جوش می آید.
اینها را گفتم تا برسم به اینجا که گفته بودم یادداشتی به زودی در معرض دید شما می گذارم در مورد زن .اما هر چه فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که این یادداشت نمی خواهد یک مقدار دقت می خواهد و داشتن روشی برای خوب نگاه کردن به دور و بر تا متوجه شویم چه خبر است . کوچه و بازار پر است از زنانی که از خودشان هم وحشت دارند . حتا می ترسند کسی به آنها سلام بکند . که اگر جنسش مذکر هم باشد اووووو بیا و درستش کن . من این چیز ها را درک نمی کنم شاید هم دلیلش این باشد که اینجا نبوده ام. و بنظرم چنین رفتاری شخصیت هر انسانی را چه زن چه مرد متلاشی می کند . انگار همه در محدوده ممنوع باشند , نگاه کردن ممنوع , خندیدن ممنوع, راه رفتن ممنوع, شادی ممنوع, چه می دانم خیلی قبا اما از آستین خبری نیست این وصف حال امروز ما است انگار و البته آدم را کلی رمانتیک و عاطفی می کند این جور حال ها . راستش در خانواده ها حتا بین زن و شوهر ها هم جالب اینجاست که این ممنوعیت حضور و وجود دارد. حال آدم را بهم می زند. خوب باید فکری کرد , چه فکری بماند.
اما شاید بد نباشد اول از خودمان شروع کنیم و من از خودم شروع می کنم . این افسانه یادتان باشد نه گوشتش پسر خور است نه پوستش قصاب پسند . یک چیزی است بین زمین و آسمان که بالاش اگر ابری باشد پایین دستش هزارتا رودخانه است . امیدوارم متوجه منظورم شده باشید.