تبليغاتX
شیوه صفر درجه

شیوه صفر درجه

ادبیات و فلسفه

 

شاعران و هنر مندان ملی از یاد نمی روند.

 

شاعران و هنر مندان ملی از یاد نمی روند

 

چه کسی مزار احمد شاملو برای چهارمین بار تخریب کرد؟

 

آقایان باید پاسخ بدهند.

 

مادرم به‌سان ِ آهنگي قديمي

 

فراموش شد

 

و من در لفاف ِ قطع‌نامه‌ي ِ ميتينگ ِ بزرگ متولد شدم

 

تا با مردم ِ اعماق بجوشم و با وصله‌هاي ِ زمان‌ام پيوند يابم.        

 

تا به‌سان ِ سوزني فروروم و برآيم

 

و لحاف‌پاره‌ي ِ آسمان‌هاي ِ نامتحد را به يک‌ديگر وصله‌زنم

 

تا مردم ِ چشم ِ تاريخ را بر کلمه‌ي ِ همه ديوان‌ها حک کنم ــ

 

مردمي که من دوست مي‌دارم

 

سهم‌ناک‌تر از بيش‌ترين عشقي که هرگز داشته‌ام!

 

از مجموعه هواي تازه- حرف آخر

 

 

و بعد

 

چه خوب امروز وبلاگ یک دوست قدیمی را پیدا کردم

 

یاد آن روزهای برو بیای فرهنگ سرا بخیر

 

سلام اقای آبتین

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه بیست و سوم فروردین 1385ساعت 9:58  توسط افسانه حقیقی  | 

شعر نوعاشقانه ی خاموش

 

بی خود نیست

از رد لبهایم هنوز شیر می چکد

نه نامی

نه خوابی زیبا

که در سواحل دور به آفتاب خیره باشد

 

تعجب نکن

نه شهوت موج برداشتن دارم

                                یا

                                  افق شاهکار است در خاطرم

                                   تنها دوست دارم

                                دیوانه وارسرم را بگیرم از ابرها

                                 و به کارگران کثیف کارخانه

                                 که خیلی زود عاشق می شوندفکر کنم

 

 

 

 

 

چرا شعر كلاسيك نمي گويم؟

 

 مدت ی بود که داشتم به این فکر می کردم که چرا شعر نو چی شد که غزل نگفتم رباعی چهار پاره و خلاصه آنچه که موسیقی دارد و بهتر فرو می رود توی گوش. بعد دیدم چون نمی خواهم توی گوش فرو بروم . شد که این مطلب را نوشتم.

 در باره ي اينكه چرا شعر كلاسيك نمي گويم صحبت كردن شايد شبيه اين باشد كه آدم گاهي وقت ها خودش را در جاهايي خطاب قرار مي دهد كه مثلاً چرا فلان كار را نكردي ، فلان حرف را زدي ، فلان غذا يا نوشيدني را خوردي فلان چيز را نوشتي يا فلان خواب را ديدي خوب البته جواب دادن به هر كدام از اين سئوالات هم مي تواند صورت جداگانه اي داشته باشد كه در هر صورت چيز بدرد بخوري بنظرم نمي شود چرا؟ چون آدم معمولاً آن كاري را انجام مي دهد كه از عهده اش بر مي آيد يا فكر مي كند برايش بهتر است . و من هم فكر مي كنم البته شعر اينجور نوشتن حداقل در حال حاضر برايم بهتر است نه از اين نظر كه به لحاظ اخلاقي مرا اقناء مي كند يا مثل وقتي كه دارم يك آب گوشت مفصل يا كوبيده مفصل مي خورد به من لذت مي بخشد بلكه به دليل آنكه آنچه دوري من و خلاء ميان من و روز مرگي هايم مي باشد را بهتر جبران مي كند خلاء اي كه حتا گاهي ميان من و من است،ميان من و دوستانم و تمام آدم هاي دورو برم . واقعيتش رابخواهيد ممكن است طرح اين سئوال خيلي ها را غافل گير كند يا مجبورشان كند چندين صفحه مسائل نظري درباره اش يا در جوابش بنويسند يا حتا ممكن است اين كار لازم باشد اما براي من واقعاً اينطور نيست چون اگر اين احساس را در مورد شعر كلاسيك هم داشتم حالا حتا اگر قصيده يا رباعي و مثنوي و از اين دست هم بود بدون ترديد آنجور مي گفتم و مي نوشتم اصلاً شايد مي گفتم گور پدر شعر نو و مي نشستم نسخه درجه دهم يا صدم  شاهنامه فردوسي را با كلي غلط و پرت و پلا و يا خمسه نظامي را به همان ترتيب كه شايد به دليل خام بودن من و تبحر و استادي شاعران آن مجموعه هاست از نوع مي نوشتم يا مي سرودم يا حداقل خلاصه نويسي مي كردم كما اينكه خيلي ها اينكار را انجام مي دهند . خوب البته اين را هم بايد بگويم يا بنويسم كه چرائي اين موضوع را جور ديگري هم مي توان جواب داد مثلاً اينطور كه چرا ما تصميم مي گيريم كه براي رسيدن به خانه هميشه كوتاه ترين مسير را انتخاب كنيم و همين ما گاهي هم تصميم مي گيريم از طولاني ترين مسير خود را به خانه برسانيم خوب چون محيط ، و اانعكاس عواطف آن در ما و هيجانات ما در آن ايجاب مي كند كه گاهي سريع برسيم و گاهي هم دير تر برسيم البته مسائل ديگري هم در اين قضيه مي توانند دخيل باشند كه باز هم بر مي گردد به شرايطي كه ما درآن قرار داريم . پس من شعر كلاسيك نمي گويم به همين دليل و شعر نو مي گويم باز هم به همين دليل .يعني دليل اينكه شعر كلاسيك نمي گويم با دليل آنكه شعر نو مي گويم يكيست . اما اينكه چرا فرهنگستان فكر مي كند كه شعر نو اينقدر براي جامعه مضر است اينقدر كه حتا نبايد در موردش صحبت كرد . خوب به نظرم آنها هم همين دلايل ما را دارند آن ها هم فكر مي كنند خلاء شان با گذشته را اين موضوع پر نمي كند . و تفاوتشان با ما هم در همين است ما دنبال پر كردن اين فضاي خالي كه ميان ما با حالمان و آينده وجود دارد هستيم اين خلاء عاطفي كه ميان ما و دوربرمان را گرفته اما آنها دنبال پر كردن جاي خالي گذشته هستند .

+ نوشته شده در  شنبه دوازدهم فروردین 1385ساعت 15:3  توسط افسانه حقیقی  | 

تصادف                                افسانه حقیقی

 

 

چیز زیادی یادم نمی آید جز اینکه باید کنارم باشد اما نیست، او که کنار ایستاده می گوید ((حالت خیلی بهتر شده ، خدا خیلی دوستت دارد ))نگاهش می کنم چیز زیادی از او هم به یاد نمی آورم با آن روپوش سفید و سیبیل تنکی که دارد، جوابش را نمی دهم ،لبخندی می زند و می رود. سرم که درد می گیرد و فشار می دهم آن را توی بالش نمی دانم درد است یا نرمی بالش که یادم می آورد مسافر بودیم انگار ،کجا می رفتیم ؟ جاده خشک بود البته تاریکی هم نمی گذاشت که از پنجره ی اتوبوس جایی را ببینیم ،خوب پس با اتوبوس می رفتیم ،او هم داشت چرت می زد ،سرش را ول کرده بود روی گردن من . پشت سرمان هم زنی هی مرتب تکرار می کرد: خفه شو بچه بگیر بخواب ،می زنمت دیگه حالا )) لهجه  اصفهانی داشت انگار ،اما ما توی جاده اصفهان که نبودیم؟ بودیم؟ خوب یادم نمی آید . آن جلو راننده بلند بلند با شاگردش صحبت می کردند ، می گفت چای بریز بد مصب چه خابی گرفته چشمم را و هی صدای موسیقی قمر را می برد بالا، یک دفعه انگار چیزی توی دلم هری می ریزد پایین ، دورو برم را نگاه می کنم ، چند نفر دیگر هم توی اتاق هستند با روپوش های خاکستری ، دراز به دراز روی تخت های سفید خوابیده ند ، به آنها هم سرم وصل است مثل من ، بیمارستان هستیم انگار ، صدای بوق می آمد بعد زنی که پشت سرمان بود جیغ کشید او ولی هنوز سرش روی شانه ام بود کجا می رفتیم سوار آن اتوبوس ، تهران ، آره می رفتیم تهران فکر کنم ...

چشمم را که بازمی کنم چند نفری بالای سرم ایستاده اند ، درگوشی پچپچ می کنند با هم ، می گویم:او ، مادرم  را زود تر می شناسم ، محمد رضا را هم ، مادرم می زند زیر گریه دیگر شک نمی کنم که تصادف کرده ایم بد تصادفی هم بوده انگار  ، او هم احتمالاً زخمی شده آن هم ناجور با خودم می گویم نکند مرده باشد ، محمد رضا لبخندی می زند توی صورتم ،اما از همانهاست که از صد تا فحش هم بد تر است البته ترحم هم دارد قیافه اش شده مثل وقت هایی که کتکم می زد و بعد دلش می سوخت برایم ، قبل از سفر گفته بود که فصل خوبی نیست برای تهران رفتن ، واجب هم نیست که حالا حتماً بروید اما او  گفته بود شیرینتیش به همین حالا رفتن است ، گفته بودیم که با قطار قبول نکرده بود که می خواهم کلی اتوبوس سواری کنم ، دستم را دراز می کند سمت محمد رضا سریع می گیرد دستم را ، چه بر نامه هایی داشتیم. گفتم چند وقته توی این حالم گفت : دوسال بی هوش بودی ، دوسال ؟ باورم نمی شود می گویم او ؟ جوابم را نمی دهد مادرم می پرد وسط حرفمان که ولش کن آن ... ، سر در نمی آورم ...

چقدر تلاش کردیم تا جور شد به قول معروف مخ همه را زدیم .مادرم می گفت ، با غریبه نه؟ پدر او هم که مرتب بهانه می آورد. او اما خیلی دوست داشت مرا مرتب می گفت : یا تو یا هیچ کس و من شوخی می کردم که هیچ کس کیه ؟ هیچ کس! اما دوسال گذشته حالا دوسال از آن شب که همین دیشب بود انگار .می خواستم ساعتها راه بروم با او ، چقدر دنبالش رفته بودم ,لین نه ,احساس می کنم یواش یواش حافظه ام دارد بر می گردد . محمد رضا توی اتاق است ، انگارخسته شده باشد بلند بلند می گوید : چقدر می خوابی بابا ، بسه دیگه ، چی خواب می دیدی توی این دوسال که دلت نمی اومد بلند شی ، اشک حلقه می زند توی چشمش می پرسم کجاست؟ ،قیافه اش بر می گردد . جدی می شود.  گفت بود خیلی سربه هواست ، باز پرسیدم گفت دکتر گفته شاید اگر خوب تمرین کنی و فیزیوتراپی بروی بشود یک کارهایی برایت کرد .نمی فهمم منظورش چیست . گفت غم نخور محمد رضات که نمرده خودم کولت می کنم هر جا خواستی می برمت خودم پاهات می شم .ترس برم می دارد سعی می کنم تکان بدهم پاهایم را احساس می کنم انگار خالی است آن پایین یک چیزی ، یکی از پاهایم نیست.

حالا دیگر فهمیده ام که قطع نخاع شده ام یکی از پاهایم را هم قطع کرده اند . همان جوان که سبیل تنکی دارد می گوید آن روز که شما را آوردند اینجا من تازه آمده بودم توی این بخش . اول قرار نبود قطعش کنند اما بعد که گند کرد دیگر چاره ای نداشتند وگرنه می مردید . از او می پرسم ؟ سریع می رود از اتاق بیرون . دارم دیوانه می شوم ، خودم را می کشم روی تخت ، پرت می شوم پایین ، یکدفعه انگار یکی هزارتا سوزن فرو می کند توی تنم ، چه بلایی سرم آمده همه بخش جمع می شوند دورم ، مادرم هم جیغ می کشد مثل همان زنی که پشت سرمان بود ، حتماً او هم مثل او مرده ، پرستارها کمک می کنند می گذارندم روی تخت ، همان جوان می گوید آرام بخش تزریق کنید ، پس دکتر است . نگاهی به من می کند و زود می رود ، مادرم چیزی می گوید زیر لبش ، دستش را می گیرم و می پرسم او؟!، بغض می کند. می گوید گفتم بدردت نمی خورد. که سر به هواست . گوش نکردی ، طلاق گرفته ، گفته با چلاقزندگی نمی کنم .راحت می شوم ، خوب پس نمرده ، پس من هم چلاق شده ام .داستان تصادف

+ نوشته شده در  یکشنبه ششم فروردین 1385ساعت 12:2  توسط افسانه حقیقی  | 

دختری برای تمام فصول

 

 

 

 

 

 

دختری برای تمام فصول

 

 

منظومه بلندی است

باران

وقتی محسور موسیقی اش گل ها ریشه می دوانند در خاک

 

جمع می کنم دامنم را

نترس حالا نمی دانم چه می شود اما

مطمئنم آنکه می بوسد لبان تورا

از خنده سرشار است

و پوست لطیف خرمالو ها ,باد را در چشمانش نگران کرده

 

هر پرنده پس

ببین که چه منظومه ی بلندی است نزدیک تر می شود وقتی به خورشید

و سینه کوچکش را می چسباند به ابرها که خیال بی سلاح گریه اند

در پرسه نور بر پشت چشم روشن هر دریچه

که می گشاید خود را

تا آن چهره زیبا که کنار زده پرده را بر خیزد بار دیگر

 

نه شکل آن همه نیلوفر که در خواب دیده بودی

یا شبیه بهار که با بوق می رسد و کرنا

بر می خیزم

تا خیره شوی به من و دگرگون شوم

و آفتاب دوباره طلوع کند

از شب که گفتی چقدر گاهی تداومی بی پایان است در خود

 

نوروزتان نوروز

 

این چندمین یادداشت من است که  دارم می نویسم. انرژی هسته ای, عید, گرانی, چهره هایی که پر از اندوه و سرشار از طراوتی مصنوعی اند , دروغ های بزرگ و کوچک که همه جا هست و هر چیزی که به هیجان آدم تنها گره اضافه می کند. یک جور حال بهم زنی همگانی.

اما از کسی پرسیدند چه خبر گفت هر خبری که شما دوست داشته باشید.

اهل طنز نوشتن نیستم. یعنی روحیه اش را دارم اما از بچگی هیچ وقت به اینکه روزی هندوانه فروش بشوم یا خربزه گَرد با بلند گوی دستی سفید و قرمز نتوانسته ام فکر کنم خوب هر طبعی یک کاره است و از گوشت ریخته هم نمی توان انتظار کباب داشت. دور میدان شاه و امام گشتنم هم زیاد خوب نیست.  اهل انقلاب رفتن و از این دست هم نبوده ام . اشتباه نشود محافظه کار نیستم بیشتر ضرورت کاری را احساس نمی کنم . و گرنه عملگرائی که در ذات ما شرقی ها است  خصوصاً ایرانی ها که تا حرف می زنی خون شان به جوش می آید.

اینها را گفتم تا برسم به اینجا که گفته بودم یادداشتی به زودی در معرض دید شما می گذارم در مورد زن .اما هر چه فکر کردم بیشتر به این نتیجه رسیدم که این یادداشت نمی خواهد یک مقدار دقت می خواهد و داشتن روشی برای خوب نگاه کردن به دور و بر  تا متوجه شویم چه خبر است . کوچه و بازار پر است از زنانی که از خودشان هم وحشت دارند . حتا می ترسند کسی به آنها سلام بکند . که اگر جنسش مذکر هم باشد اووووو بیا و درستش کن . من این چیز ها را درک  نمی کنم شاید هم دلیلش این باشد که اینجا نبوده ام. و بنظرم چنین رفتاری شخصیت هر انسانی را چه زن چه مرد متلاشی می کند . انگار همه در محدوده ممنوع باشند , نگاه کردن ممنوع , خندیدن ممنوع, راه رفتن ممنوع, شادی ممنوع, چه می دانم خیلی قبا اما از آستین خبری نیست این وصف حال امروز ما است انگار و البته آدم را کلی رمانتیک و عاطفی می کند این جور حال ها . راستش در خانواده ها حتا بین زن و شوهر ها هم جالب اینجاست که این ممنوعیت حضور و وجود دارد. حال آدم را بهم می زند. خوب باید فکری کرد , چه فکری بماند.

اما شاید بد نباشد اول از خودمان شروع کنیم و من از خودم شروع می کنم . این افسانه یادتان باشد نه گوشتش پسر خور است نه پوستش قصاب پسند . یک چیزی است بین زمین و آسمان که بالاش اگر ابری باشد پایین دستش هزارتا رودخانه است . امیدوارم متوجه منظورم شده باشید.

 

 

 

 

+ نوشته شده در  شنبه پنجم فروردین 1385ساعت 10:12  توسط افسانه حقیقی  |